از شمارۀ

یادِ آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

دمر شدن بچه‌لاک‌پشت نگون‌بخت در آستانه‌ی دریا

نویسنده: مژده مقیسه

زمان مطالعه:5 دقیقه

دمر شدن بچه‌لاک‌پشت نگون‌بخت در آستانه‌ی دریا

دمر شدن بچه‌لاک‌پشت نگون‌بخت در آستانه‌ی دریا

من اسم دقیق‌اش را نمی‌دانم. حتی الان درست یادم نمی‌آید که اسم شخصیتی که توی فیلم نقش‌اش را بازی می‌کرد، چه بود. نمی‌دانم الان زنده است یا نه و اطلاعات دقیقی از هیچ بخشی از هویت‌اش ندارم اما در جایی از اعماق وجودم احساس می‌کنم یک گرهی هست که ما را به هم متصل کرده.

او شبیه تصویری‌ست که توی ذهنم از کودکی پدرم دارم، اما این مسئله ارتباط خیلی زیادی با آنچه که من درباره‌اش حس می‌کنم ندارد. او یک روز در سال‌های ابتدایی دهه‌ی پنجاه رفته جلوی دوربین کیارستمی و نقش مسافری را بازی کرده که حتی با وجود چندین بار نگاه کردن فیلم، نمی‌توانم تکلیفم را با او روشن کنم. در تک‌تک لحظه‌های تلاش و کتک خوردنش، در یک‌به‌یکِ عوضی‌بازی‌هایی که درآورده، در لهجه‌ی نامفهوم ملایری‌اش، در لقمه‌هایی که وقت رسیدن به مقصد با تهرانی‌های آسوده شریک شده، در آن لحظه که پشت شیشه‌های فدراسیون شنا ایستاده و هر کار کرده، نفهمیده عمق استخر چقدر است، در آن شوق متوقف‌نشدنی برای رسیدن؛ من در تمام این لحظه‌هایی که او بازی کرده، ردی از خودم را دیده‌ام.

من برای سال‌های زیادی از زندگی‌ام، از دنیا و مافیها فقط یک چیز می‌خواستم و آن، قهرمان المپیک شدن بود. پیش از این هرگز به این عریانی در هیچ نوشته‌ای این را نگفته بودم، چون فکر می‌کردم وقتی از دهانم بیاید بیرون دستمالی می‌شود و برای واقعی شدنش به دردسر می‌افتم. من جوری می‌خواستم‌اش که هر شکلی از احتمالِ نشدن را از او دور می‌کردم و برای به حقیقت پیوستن‌اش از هر راهی که می‌شد استفاده می‌کردم و هیچ شکی نداشتم به اینکه بالاخره می‌شود. هیچ شکی نداشتم!

من کاملا مطمئن بودم که در زندگی بزرگسالانه، خودم را به عنوان ورزشکار تیم ملی، مدال‌آور المپیک و اینجور عنوان‌ها معرفی می‌کنم. به حدی مطمئن بودم که نسخه‌ی کامل مصاحبه‌هایم بعد از مدال گرفتن را به هر دو زبان فارسی و انگلیسی آماده کرده بودم، متن بیوی اینستاگرامم حاضر بود و حتی برای مرگم، سنگ قبری در قطعه‌ی نام‌آوران در نظر گرفته بودم.

در دنیای رویاها، هزار بار در افتتاحیه‌ی المپیک با پشتی صاف پرچم ایران را توی دستم گرفته بودم و رو به دوربین‌ها و تماشاچیان، لبخندهای بزرگ پیروزمندانه زده بودم. روی سکوهای بسیاری رفته بودم؛ دستم را روی سینه‌ام‌ گذاشته بودم و حین زمزمه کردنِ «شهیدان پیچیده در گوش زمان فریادتان» اشک توی چشم‌هایم حلقه بسته بود و بعد، از صاحبان مدال‌های نقره و برنز خواسته بودن بیایند روی سکوی من بایستند و دست توی گردن‌شان انداخته بودم و به اولین زن قهرمان المپیک ایران تبدیل شده بودم؛ که نه تنها خیلی خوب تیراندازی می‌کرد، بلکه اخلاق خیلی خوبی هم داشت.

من با تمام وجودم می‌خواستم آنجا باشم؛ تقریبا همان‌قدر که آن پسر تخس توی فیلم می‌خواست به ورزشگاه برسد و نقطه‌ی اتصال ما علاوه بر این خواستن، آنجایی بود که بعد از آنکه هرچیزی که داشتیم را گذاشتیم وسط و از تمام خلاقیتمان در راه‌های صواب و ناصواب استفاده کردیم تا درها را باز کنیم، دیدیم که باز نمی‌شوند. یک بار که فیلم را با خواهرم دیدیم، آخرِ آخرش به او گفتم این فیلم شبیه آن قسمت از شعر حسین صفا تمام می‌شود که می‌گوید:

«این بچه لاک‌پشتِ نگون‌بخت سال‌هاست

از تخم در می‌آید و سوی تو می‌دود

اما مقدر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه‌ی دریا دمر شود»

و به او گفتم دمر شدن در آستانه‌ی دریا علاوه بر اینکه قلب آدم را می‌شکند، ذوق‌اش را هم کور می‌کند. آدم با قلبی که شکسته می‌تواند دوباره تلاش کند اما ذوق و اشتیاق را نمی‌شود راحت برگرداند. اگر فیلم آن جایی که بلیط‌ها تمام شدند به پایان می‌رسید، اگر بچه به اتوبوس نمی‌رسید یا اگر پول‌اش برای رفتن جور نمی‌شد، نهایتاً قلب‌اش می‌شکست. قلب، شکسته، سوخت‌رسان است برای تلاش بیشتر؛ اما وقتی به آستانه‌ی دریا می‌رسی، وقتی با لمسِ شادی فقط چند لحظه فاصله داری و نمی‌شود، اشتیاق آدم خاموش می‌شود و روشن کردن دوباره‌ی شعله‌ی اشتیاق، کار آسانی نیست.

وقتی در آستانه‌ی دریا دمر شدم، اول‌اش خیلی دست‌وپا زدم تا برگردم، بعد عصبانی شدم و مشت کوبیدم به همه‌ی دیوارهایی که در اطرافم می‌دیدم. بعد گریه کردم. بعد قهر کردم و سعی کردم به چیزی که آنقدر می‌خواستم‌اش بی‌اعتنا باشم؛ هر بار اسم‌اش آمد بحث را عوض کردم، عکس‌هایش را کمتر دیدم و مرور خاطراتش را به فردا و فرداها موکول کردم. اما یک روز فهمیدم که غول فراموشی دارد به رویایم نزدیک می‌شود. وقتی سایه‌ی غول فراموشی را از دور دیدم گفتم نه، من هنوز دوستش دارم. حالا هم این متن را نوشته‌ام تا از چنگال غول فراموشی دور نگهش دارم.

گفته‌اند اگر درباره‌اش بنویسی دردش کم‌ می‌شود، بارَش سبک می‌شود؛ من اما دلم می‌خواهد غم‌اش را که تنها چیزی‌ست که از او به یادگار دارم، تا ابد روی دوشم حمل کنم. دوست دارم رد زخم‌هایش همیشه روی پوستم بماند و وقتی آدم‌ها می‌پرسند چرا یک شانه‌ام از آن‌یکی پایین‌تر است کیف می‌کنم که بگویم من روزگاری قرار بود قهرمان المپیک باشم، اما نشد و افتادگی شانه‌ی چپم به خاطر تحمل وزن اسلحه در ساعت‌های طولانی‌ست.

من حالا بزرگسالِ نسبتاً قابلی هستم. برای معرفی کردن خودم عنوان‌هایی نسبتاً جالب دارم، بیوی اینستاگرامم می‌تواند با عبارت‌هایی کافی پر شود و برای رزرو سنگ قبر در قطعه‌ی نام‌آوران، برنامه‌هایی دارم؛ اما به هر حال یکی از هزاران بچه‌لاک‌پشتی هستم که در آستانه‌ی دریا دمر شده‌اند و به تازگی فهمیده‌ام که نگاه کردن به جهان از این زاویه‌ی وارونه اتفاقا می‌تواند جالب‌تر هم باشد.

مژده مقیسه
مژده مقیسه

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.